انجمن شعرای نخبه ، سیما تربت

حـــذر از عشق ندانم , نتوانم

برای مردان و زنان سخت کوش بن بستی وجود ندارد
نویسنده : احمدیان - ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٩

برای مردان وزنان سخت کوش بن بستی وجود ندارد

چرا که آنان معتقدند :

یا راهی خواهند یافت یا راهی خواهند ساخت

 

برروی ادامه مطالب کلیک کنید


لب دریای خیال ، آرزوهای محال من تو را می بینم آه...محوی در مه ! به چه می اندیشی؟ به سکوتی مبهم یا بدین فاصله ها؟ من و تو فاصله را می شکنیم من و تو عاشق بودن هستیم من و تو می خوانیم نه به چنگ نه به تار نه به آوای بهار که به درد که به رنج که به هر آنچه کشیدیم از این دوری یار به چه می اندیشم؟ به سکوت یا صدای گیتار؟ نه سکوت نه نت آن گیتار که به عشق که به ماندن رفتن و محو شدن در خروش امواج ، گم شدن ، پاک شدن...

.............


زندگی چون کودکی تنهاست:

ساده وغمناک!،

اشک سردی همچون مروارید

میدود در جام چشمانش،

میچکد بر خاک،

سادگی در چهره اش پیداست!

گاه یک لبخند

میدمد در اسمان گونه هایش گرم،

می شکوفد در بنا گوشش

غنچه آزرم.

گاه ابر تیره اندوه

بر جبینش میگشد دامن

سر فرو می اورد نا شاد،

چون نهاهی نرمو نازک تن

در گذار باد

 

زندگی زیباست:

ساده و مغموم،

چون غزالی در کنار چشمه ای،در خلوت جنگل

مانده از دیدار جفت گمشده محروم

دیده اش از انتظاری جاودان لبریز

در بهاری سرد

مرغ زیبایی نشسته شادمان بر شاخه اندوه

سادگی افتاده همچون شبنمی از دیده مهتاب

در س حیرتی خاموش

بر عقیق بوته اعجاب

زندگی چون کودکی تنهاست:

ساده وغمناک،

زندگی زیباست

 

ای گل من گل شبو

واسه شبهام میشی خوشبو

دل میگه بی تو میمیرم

واسه من هستی یه دل جو

 

همه شبها هستی بیدار

دل من شده گرفتار

دلو از خودت نرنجون

من میشم برات یه همیار

 

شبها زیبا میشه با تو

غصه هام وا میشه با تو

این همه قشنگیهارو

چه کسی داره بجز تو

 

در تاریکی چشمانت را جستم

 

******

 

در تاریکی چشمانت را جستم

در تاریکی چشمهایت را یافتم

و شبم پر ستاره شد

.

تو را صدا کردم

در تاریکترین شب ها

دلم صدایت کرد

و تو با طنین صدایم به سوی من آمدی

با دست هایت برای دست هایم آواز خواندی

.

با تنت برای تنم لالا گفتی

چشم‌های تو با من بود

و من چشم‌هایم را بستم

چرا که دست‌های تو اطمینان بخش بود

.

صدایت می‌زنم گوش بده

قلبم صدایت می‌زند

.

شب، گرداگردم حصار کشیده است

و من به تو نگاه می‌کنم

.

از پنجره‌های دلم

به ستاره‌هایت نگاه می‌کنم

چرا که هر ستاره آفتابی است

.

من آفتاب را باور دارم

من دریا را باور دارم

و چشم‌های تو سرچشمه ‌دریاهاست

انسان سرچشمه دریاهاست

 

 

 

جوهره آفرینش مفرد است و این جوهره عشق نام دارد ، عشق نیرویی است

 

 که ما را بار دیگر به هم می پیوندد تا تجربه ای را که در زندگی های

 

 متعدد و در مکان های متعدد جهان پراکنده شده است ، بار دیگر متراکم کند .

 

  ما مسئول سراسر زمینیم ، چرا که نمی دانیم بخشهای دیگر ما که از آغاز زمان

 

 وجود ما را تشکیل می داده اند ، حالا کجایند ، اگر خوب باشند که ما هم خوشبختیم ،

 

 اگر بد باشند ، هر چند ناهشیار ، از بخشی از این درد ، رنج می بریم .

 

 اما بالاتر از هر چیز ، مسئول آنیم که در هر زندگی دست کم یکبار ،

 

  با بخش دیگر خود که سر راه ما تجلی می کند ، یگانه شویم .

 

 حتی اگر فقط برای چند لحظه باشد . چون این لحظات عشقی چنان عظیم

 

 به همراه دارد که بقیه روزگار ما را توجیه می کند .

 

 همین طور می توانیم بگذاریم که بخش دیگر ما به راهش ادامه دهد ،

 

 بی آنکه این حقیقت را بپذیرد یا حتی درکش کند .

 

در این صورت ، برای ملاقات دوباره با او ، نیازمند حلول دیگری هستیم .

 

 

 

 و به خاطر خود خواهی مان ، به بدترین عذاب محکوم می شویم .

 

 

 

 عذابی که خودمان خلق کرده ایم : تنهایی ........

 

 

اگر لذت ترک لذت بدانی

دگر شهوت نفس لذت نخوانی

 

 

از سینه تنگم دل دیوانه گریزد

دیوانه عجب نیست که از خانه گریزد

 

 عاشقی پیداست از زاری دل

نیست بیماری چو بیماری دل

 

 روزاحباب تو نورانی الی یوم الحساب

روزاعدای تو ظلمانی الی یوم القیام

 

 دیوانه کرد آرزوی وصل او مرا

از سر برون نمی‌رود این آرزو مر

 

 گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی

با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید

 

 آنکةعاشقانةخندیدخندهای منودزدید

پشت پلک مهربونی خواب یک توطئةمیدید

 

 تورامیبینم ومیلم زیادت میشود هردم

تورامیبینم ودردم زیادت میشود دردم

 

هرکسی هم نفسم شددست آخرقفسم شد

منه ساده بخیالم که همه کاروکسم شد

 

نیازارم ز خود هرگز دلی را

که می ترسم در آن جای تو باشد

 

 گر بی خبر آمدیم به کوی تو، دور نیست

فرصت نیافتیم که خود را خبر کنیم

 

 گرچه میدانم نمی‌آید،ولی هردم از شوق

سوی درمی‌آیم و هرسو،نگاهی میکنم

 

 از سوز محبت چه خبر اهل هوس را

این اتش عشق است نسوزد همه کس را

 

 آورم پیش تو از شوق پیام دگران

گویمت تا سخن خویش به نام دگران

 

شعری برای تو

 

 

بزن

 

امشب

 

چه خوش می زنی باران

 

هرگز نبودم با او

 

زیراین ساز هماهنگ

 

بزن …

 

شاید او

 

ترانه ای عاشقانه می خواند

 

با ساز تو

 

بزن باران

 

شاید قلب او

 

به تپشی دوباره افتد

 

و مرا

 

در زیر این باران بیابد

 

 

عشق گلی است که اگر ان را به قصد تجاوز پرپر کنی

 

هر گز قادر نخواهید بودکه دوباره ان را جمع کنید

 

 

سه چیز در زندگی هیچگاه باز نمی گردد:

 

زمان، کلمات و موقعیت ها.

 

 سه چیز در زندگی هیچگاه نباید از دست برود:

 

 آرامش، امید و صداقت.

 

 سه چیز در زندگی هیچگاه قطعی نیست:

 

رؤیا ها، موفقیت و شانس.

 

سه چیز در زندگی از با ارزش ترین ها ست:

 

عشق، اعتماد به نفس و دوستان

 

 

 

صدای سکوتت از هر فریادی بلند تر است

 

                                          فریاد نزن

 

                               با سنگینی نگاهت با من حرف بزن!!!

 

 

شباهت آدمها با کتاب

بعضی از آدمها را باید چند بار خواند تا معنی آنها را فهمید و

بعضی از آدمها را باید نخوانده دور انداخت..

بعضی آدمها جلد زرکوب دارند٬بعضی جلد ضخیم،

بعضی جلد نازک و بعضی اصلا جلد ندارند.

بعضی آدمها با کاغذ کاهی نا مرغوب چاپ می شوند و

بعضی با کاغذ خارجی. 

بعضی آدمها تر جمه شده اند و

بعضی تفسیر می شوند.

بعضی از آدمها تجدید چاپ می شوند و

بعضی از آدمها فتو کپی آدمهای دیگرند.

بعضی از آدمها دارای صفحات سیاه وسفیداند و

بعضی از آدمها صفحات رنگی و جذاب دارند. 

بعضی از آدمها قیمت پشت جلد دارند.

بعضی از آدمها با چند درصد تخفیف به فروش می رسند.

بعضی از آدمها بعد از فروش پس گرفته نمی شوند.

بعضی ازآدمها را باید جلد گرفت.

بعضی از آدمها را می شود توی جیب گذاشت و

بعضی را توی کیف.

بعضی از آدمها نمایشنامه اند و در چند پرده نوشته و اجرا می شوند.

بعضی از آدمها فقط جدول سرگرمی اند و بعضی ها معلومات عمومی.

بعضی از آدمها خط خوردگی و خط زدگی دارند و

بعضی از آدمها غلط های چاپی فراوان .

ازروی بعضی از آدمها باید مشق نوشت و

از روی بعضی آدمها باید جریمه نوشت..

 

 

 

 

زندگی یک گل سرخ است

 

پر از خار پر از عطر لطیف

 

یادمان باشد

 

که در زیبایی این گل سرخ

 

عطر و خار همسایه دیوار به دیوار همند

 

 

قاصد امد گفتمش ان یار سیمین بر چه گفت........

گفت با دردم بسازد ..

گفتمش دیگر چه گفت..........

گفت دیگر پا زحد خویش نگذارد برون.........

گفتمش جمعست از پا خاطرم از سر چه گفت.........

گفت سر را بایدش از خاک ره کمتر شمرد.......

گفتمش کمتر شمردم زین تن لاغر چه گفت......

گفت جسم لاغرش را از غضب خواهیم سوخت .........

گفتمش من سوختم در باب خاکستر چه گفت......

.گفت خاکستر چو گردد خواهمش بر باد داد.........

گفتمش بر باد رفتم در صف محشر چه گفت.......

گفت در محشر به یک دم زنده اش خواهیم کرد......

.گفتمش من زنده گردیدم زخیر و شر چه گفت.....

گفت خیر و شر نباشد عاشقان را در حساب.....

گفتمش این است احسان چون از این خوشتر چه گفت..........................

.گفتا نگو دیگر چه گفت

 

دل گفت شیدا گشته ام از چشم مستِ ماه او

گفتم که بربند این سخن راهی جدا است راه او

دل گفت دالان میزنم گر کوه باشد پیش رو

گفتم که کوه آری ولی فولاد تفتان است او

دل گفت من آهنگرم در کورهام آبش کنم

گفتم که زنجیرت کنم گر قصد سازی سوی او

دل گفت او ز انت کنم گر چشم را وامم دهی

گفتم که چشم زودتر، بنشست در اشعار او

دل گفت دستانت بده، تا برکشم بر گونهاش

گفتم که دستم نیز هم گمگشته در چشمان او

دل گفت پاهایت بده، تا گام بردارم تو را

گفتم کزان تو پیشتر پایم برفت در راه او

دل گفت پس گوشت بده، تا نغمهاش را بشنوی

گفتم که نیست اندرش جز نغمهای از نای او

دل گفت لعلی داردش، لب را بده کامت دهم

گفتم که لبهایم شده، وقف ثنای نام او

دل گفت ای سودازده پر میکشم از سینهات

گفتم خدا را پس مرو، منشین به روی بام او

خندید دل گفتا به من، کای مفلسِ بیقلب و تن

خود زودتر رفتی ز من، من هم روم دنبال او

گفتم که آی میروی،چون گوش و چشم و دست و لب

اما بدان که نیستت، جز داغی از هجران او

 


تا که بودیم نبودیم کسی کشت ها را غم بی همنفسی

تا که رفتیم همه یار شدند خفته ایم و همه بیدار شدند

قدر آیینه بدانیم چو هست نه در آن وقت که اقبال شکست

 

 

 

هنوز ریشه زاییده در بهار منی به باغ عشق گل سرخ اعتبار منی

 

شب و غروب و کف و باد و موج می میرند تو ای کرانه آرام ماندگار منی

 

 

                                                        

هراس من شاید زیستن در سرزمینی باشد

که مزد گور کن از آزادی آدمی افزون باشد .

 

عشق واقعی، ایثار است. با دادن و نه ستاندن، با از دست دادن و نه به دست آوردن،

با رهاکردن و نه با تملک است که عشق میورزیم.

 

 

عشق حتی زمانی که آسیب ببیند نمیتواند آسیب برساند. عشق صبور، بخشاینده

و وفادار است. عشق اعتماد میکند و میبخشد بیآن که به فکر گرفتن باشد.

 

 

منتظر نشوید تا دیگران به شما عشق بورزند، بلکه نخست شما باید به آنها عشق

بورزید.

 

 

بشنو از جان ناله ی جانسوز عشق

تا بسـوزد جان و تــن از سوز عشق

 

ساز عشق و سـوز آن در جان و تن

گـرشود کاری نه خود بینی نــه من

 

جان حدیث عشق ســــوزان میکنـد

وز فـــــــراق دوست افغـــان میــکند

 

کیــــن تـــــن خاکی نباشد جای من

بلکه افلاک است جـــــــولانگاه مــن

 

عرش را با فرش نبـــــود همـدمی

عرشیـم من کی شوم فرشی دمی

 

 

 

 

حقیقت گر شود پیدا به هر قیمت خریدارم.!!!

 

 

 

ای چشم خیس و پاک تو شالوده دلم!

ای غمزه نگاه تو صد رمز مشکلم!

 

امشب دوباره از ته دل شعر گفته ام

بی شعر/ در تجسم رویای خود ولم

 

هر لحظه در سکوت خیالت دویده ام

در اوج این سکوت تو... مفعول و فاعلم

 

انگار شب دوباره به من رنگ داده است

بر عمق رنگ شام تو بی پرده سائلم

 

آن دورها... غروب به شب رنگ میدهد

ای سرخی غروب لبت آب و هم گلم

...

در چار چوب پنجره تنها شدی و من

بر چار چوب قلب تو هر لحظه شاملم

 

آن لحظه ای که مبریم تا خدا بگو-

-در ارتفاع پست زمین تو کاملم؟!

 

مجنون کنار لیلی و من در کنار تو!

در عمق این جنون تو صد بار عاقلم

 

 

 

کاش میگشت میسر که به دوران حیات

واژهء جسم، به دنبال یکی معنا بود

 

عمر برگ است،به تاراج خزان مسپارش

دم غنیمت شمر، امروز همان فردا بود

 

 

به خودم قول داده بودم که دیگه عاشق نشوم گر بشوم عاشق چشم بسته نشوم اما دیر زمانی نگذشته بود که او نا گهان چون کبوتری خسته بال به سویم امد . خواستم برانمش اما چو دیدم بال زخمی اش اشک خشکیده ی گوشه چشمش نتوانستم باز دوباره خلاف قولم عمل کردم او را به نزد خود خواندمش اسرار خود را برایش

گفتمش او نیز گوش کرد به من و با نگاهی همراهیم می کرد هر انچه که درگنجینه قلبم به ودیعه گذاشته بودم را نشانش دادم خواستم تا دوباره شمعی به یمن مقدم اودر سقا خانه دلم روشن کنم ولی با نگاهی تعجب امیز دیدم که دیگر جای نیست برای روشنی یک شمع دیگر و نجوا کنان گفتم چه مدت مدیدی است که راخودم از یاد برده ام .هر روز نگاهی صدای نیازی مرا به سوی او می خواند او را با اشک دل مرحم نهادم با دستانم آنرا پوشانیدم برایش لالای عشق شیرین خواندم دلش را دوباره با باد صبا اشنا کردم او را در قفس نگذاشتم که دلتنگ شود یا که از برم دور شود مدتی به همین منوال گذشت از او اشاره ازمن به سر دویدن از او یک نگاه از من باشوق لرزیدن .صبحی مثل عادت همیشگی او را صدا کردم چیزی نشنیدم به دنبال نگاهش گشتم اما باز هم چیزی ندیدم دلم ناگهان چون گلی که باد پاییزی گلبرگ هایش را به تاراج برده خشکید اما یک لحظه فقط یک لحظه چیزی

غریب که تا به حال تجربه نکرده بودم حس کردم تمام تنم داغ شد بر پیشانیم عرق سرد نشست فکری جز او در ذهنم نبود گوی اصلا تا به حال چیزی جز او ندیده یا نشنیدم بودم . جدا شدم از این عالم تن غرق شورو حالی شدم که وصف ناپذیر ترین حال دنیاست آه خدایا چه کرد با من این کبوتر سفید زخمی همان دم همان لحظه آن

کبوتر که از دیده پنهان شده بود در قلبم آشیانه کرد او به میل خودش را در قلبم زندانی کرد که دگر به جای نرود از آن زمان تا کنون اوست در قلبم در روحم در عمیق ترین احساسا تنم اوست مرحم شکهایم . وقتی غرق در فکرم وساعتها حتی فرصت پلک زدن ندارم دیگرا ن گویند :براستی تو دیوانه شده ای اما ای نادانان چه می دانند که من عاشق شده ام .

 

  

چیست یا رب حکمتت گویید به من در صورتم / عقل من دیوانه شد از این سراب در حیرتم

ابتدا,پایان رسیدن با صدای بی طنین/ پر گشودن با کهن زخمی که من بی مرحمم

مادری جانی گرفت در قلب من یک لحظه ای/ آشنا گشتم دمی با قلب او در پیکرم

رخنه کرد در تارو پودم چون فلق اندر فلق/ ای خدا پودم ز من جدا کنی در سپرم

انتظار شد به پایان شد مسافر از سفر/ غرق تشویشم رسانیدش به من در این برم

می چکد باران شیر در دامنم در انتظار/ می شوند دستان من در طالبش در این تنم

مرگ به آن لحظه باد شد چشم من بی نازنین/مرگ به آن ثانیه که شدازدست من آن روشنم

کودک مرده که شد دستان او آویز تن / سپردندش به من باور کنم بی همدمم

می شود هرروز من سالی اگر نبینمش/ مزارش پر می شود از آتشین در شیونم

  

 

روزی می رسد که با حسرت یک ترانه دردآلود وداع چشم من با چشم تو باشد

صدایم تاریک و قلبم فشرده در درد با چشمی پر از اشک در حسرت دیدار تو باشد

دل عصیان زدۀ شکفته در درد، طعنه های بیهودۀ زمانه بر من

جرس برداشته بانگ هستی پوسیده در و دیوار دل دیوانۀ من

بگذار سایۀ عشقت در دلم سرگردان بماند که مامنی امن تر از دلم نیست

روزی به هم خواهیم رسید دور از بیداد زمانه آن روز دور از دسترس نیست

بگذار از نو بگشایم شکوه های دل ساده که چشمانم بیگناه به سر آغاز عشق تو افتاد

می دود ریشه های درد در من ، نشسته در دلم خار جدایی که باز دل دیوانه ام یاد تو افتاد

در فضای تیره زندان قلبم صدای عاشقی شد تاریک و خاموش

در بیابان دل خشکیده ام گیاه ساده ایی حتی نروئید شدم از یاد باران هم فراموش

رویای گنگ نیمه شب چشمانم، روح عاصی نهفته در تنم همه فریاد تو دارند

دل تنهایم سر می نهد بر سینۀ دفتر عشقت! بی تو فرداها رنگ زندگی ندارد

در قاب کهنۀ تصویر من و تو روی دیوار لبانت شعر تازه ای می گوید

همچون هزار نالۀ دلتنگ، همانند هزاران حس غریب و بی رنگ، حرف تازه ایی می جوید

نگاه گریزان چشمت بر چهره دلتنگ مرداب تنهایی بار غم و اندوه بر دل می نشاند

صدایت گمشده در زمانهای رفته از دست حس غریب باران دلم را می فشارد

حال چه شد شعله های گرم آغوشی که روزگاری در آغوش تو گم می شد؟

حال منم نیاز لرزان دستی که اگر بودی روزی با دستان تو یکی می شد

 

هر لحظه با گذشته وداع کن.

هر لحظه خود را از گذشته پاک کن.

در دنیای شناخته بمیر تا به دنیای ناشناخته راه یابی.

با مردن و لحظه به لحظه تولد یافتن

خواهی توانست زندگی را زندگی کنی و مرگ را نیز هم.

 

 

 

اگه ساده ام واسه تو، سادۀ عشق تو هستم

اگه نازم، ناز عشقم نگاه تو کرده مستم

هر چی هستم عاشقم باش

توی خنده توی گریه ناظرم باش

واسه عشقم مهربون باش ، واسه دستم سایه بون باش

هر چی هستم من همینم پس تو عاشق همین باش.

 

 

تا آنجا که توانی تو خواهیم دوانی تو

از قصه ی بودن خواهیم برانی تو

 

همه گویند که : تو عاشق اویی

گر چه دانم همه کس عاشق اویند

لیک می ترسم ، یارب

نکند راست بگویند ؟

 

 

هر چه در پیرامون شما باشد دیر یا زود جزو خود شما می شود

 

به دور نگاه کن ، اما به پشت سر نگاه مکن ! آنکس که بخواهد به راز هر عمقی پی برد ، آخر خود رهسپار اعماق می شود .

 

فقط دو راه برای رهایی از هر رنجی هست ، هر کدام را می خواهی انتخاب کن :

مرگ سریع ، یا عشق طولانی

 

کسی که برای عشق خمیازه کشید خوابش ابدی خواهد شد.

 

تنها زمانی باور کن و بپذیر که پس از مشاهده و موشکافی از انطباق آن با عقل و استدلال یقین حاصل کنی و بدانی که به سود و منفعت همگان تمام خواهد بود .

 

 

 

اگر سنگ،سنگ...

اگر آدمی ،آدمی است

اگر هر کسی جز خودش نیست

اگر این همه آشکارا بدیهی است

چرا هر شب و روز، هر بار

بناچار

هزاران دلیل و سند لازم است،

که ثابت کند:

تو توئی؟

 

تو را به راستی،

تو را به رستخیز

مرا خراب کن!

که رستگاری و درستکاری دلم

به دستکاری همین غم شبانه بسته است

که فتح آشکار من

به این شکست های بی بهانه بسته است

 

 

وقتی تو نیستی

نه هست های ما

چونان که بایدند

نه باید ها...

مثل همیشه آخر حرفم

و حرف آخرم را

با بغض می خورم

عمری است

لبخند های لاغر خود را

در دل ذخیره می کنم :

باشد برای روز مبادا !

اما

در صفحه های تقویم

روزی به نام روز مبادا نیست

آن روز هر چه باشد

روزی شبیه دیروز

روزی شبیه فردا

روزی درست مثل همین روزهای ماست

اما کسی چه می داند ؟

شاید

امروز نیز روز مبادا باشد !

 

........................................

پیش از اینها فکر میکردم خدا

 

خانه ای دارد میان ابرها

 

مثل قصر پادشاه قصه ها

 

خشتی از الماس وخشتی از طلا

 

پایه های برجش از عاج وبلور

 

بر سر تختی نشسته با غرور

 

ماه برق کوچکی از تاج او

 

هر ستاره پولکی از تاج او

 

اطلس پیراهن او آسمان

 

نقش روی دامن او کهکشان

 

رعد و برق شب صدای خنده اش

 

سیل و طوفان نعره توفنده اش

 

دکمه پیراهن او آفتاب

 

برق تیغ و خنجر او ماهتاب

 

هیچکس از جای او آگاه نیست

 

هیچکس را در حضورش راه نیست

 

پیش از اینها خاطرم دلگیر بود

 

از خدا در ذهنم این تصویر بود

 

آن خدا بی رحم بود و خشمگین

 

خانه اش در آسمان دور از زمین

 

بود اما در میان ما نبود

 

مهربان و ساده وزیبا نبود

 

در دل او دوستی جایی نداشت

 

مهربانی هیچ معنایی نداشت

 

هر چه می پرسیدم از خود از خدا

 

از زمین، از آسمان،از ابرها

 

زود می گفتند این کار خداست

 

پرس و جو از کار او کاری خطاست

 

آب اگر خوردی ، عذابش آتش است

 

هر چه می پرسی ،جوابش آتش است

 

تا ببندی چشم ، کورت می کند

 

تا شدی نزدیک ،دورت می کند

 

کج گشودی دست، سنگت می کند

 

کج نهادی پای، لنگت می کند

 

تا خطا کردی عذابت می کند

 

در میان آتش آبت می کند

 

با همین قصه دلم مشغول بود

 

خوابهایم پر ز دیو و غول بود

 

نیت من در نماز و در دعا

 

ترس بود و وحشت از خشم خدا

 

هر چه می کردم همه از ترس بود

 

مثل از بر کردن یک درس بود

 

مثل تمرین حساب و هندسه

 

مثل تنبیه مدیر مدرسه

 

مثل صرف فعل ماضی سخت بود

 

مثل تکلیف ریاضی سخت بود

 

*****

 

تا که یکشب دست در دست پدر

 

راه افتادم به قصد یک سفر

 

در میان راه در یک روستا

 

خانه ای دیدیم خوب و آشنا

 

زود پرسیدم پدر اینجا کجاست

 

گفت اینجا خانه خوب خداست!

 

گفت اینجا می شود یک لحظه ماند

 

گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند

 

با وضویی دست ورویی تازه کرد

 

با دل خود گفتگویی تازه کرد

 

گفتمش پس آن خدای خشمگین

 

خانه اش اینجاست اینجا در زمین؟

 

گفت آری خانه او بی ریاست

 

فرش هایش از گلیم و بوریاست

 

مهربان وساده وبی کینه است

 

مثل نوری در دل آیینه است

 

می توان با این خدا پرواز کرد

 

سفره دل را برایش باز کرد

 

می شود درباره گل حرف زد

 

صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

 

چکه چکه مثل باران حرف زد

 

با دو قطره از هزاران حرف زد

 

می توان با او صمیمی حرف زد

 

مثل یاران قدیمی حرف زد

 

میتوان مثل علف ها حرف زد

 

با زبان بی الفبا حرف زد

 

میتوان درباره هر چیز گفت

 

می شود شعری خیال انگیز گفت....

 

*****

 

تازه فهمیدم خدایم این خداست

 

این خدای مهربان و آشناست

 

دوستی از من به من نزدیک تر

 

از رگ گردن به من نزدیک تر….

 

 

........................................

 

الفباى درد از لبم مى تراود

نه شبنم، که خون از شبم مى تراود

 

سه حرف است مضمون سى پاره دل

الف. لام. میم. از لبم مى تراود

 

چنان گرم هذیان عشقم که آتش

به جاى عرق از تبم مى تراود

 

ز دل بر لبم تا دعایى برآید

اجابت ز هر یاربم مى تراود

 

زدین ریا بى نیازم، بنازم

به کفرى که از مذهبم مى تراود

 

...........................

 

چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم

 

تمام عمر قفس میبافت ولی به فکر پریدن بود

.

.............................

 

تا جــــــام نگیـــری نرســـی از پـــی مـقـصـــد

طی کردن این راه به دست است قدم نیست

..............................

زندگی زنگ تفریحی کوتاه است ، یادمان نرود ساعت بعد حساب داریم...

................................

چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند و تماشای تو زیباست اگر بگذارند سند عقل مشاع است، همه میدانند عشق اما فقط از ماست اگر بگذارند دل دیوانه من این همه آواره مگرد خانه دوست همینجاست اگر بگذارند من از اظهار نظرهای دلم فهمیدم عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند غضب آلوده نگاهم مکنید ای مردم دل من مال شماهاست اگر بگذارند

 

................

دستهایم خالی است عاری از یک گل سرخ و نه تنها تیغی که در آن دست به جا مانده و رفت فصل گل میگذرد ساقه اش پا بر جاست تیغ در دست کماکان پیداست واژه ام قرمز رنگ از دستم میچکد آن رنگ غلیظ چشمهایم بسته خاطر گل به خیال افکندم زخم دل از کف دستم پیداست فصل گل باز گذشت ساقه اش پا بر جاست تیغ در دست کماکان پیداست و گناه دل من بود که گل را میخواست

.............

یکبار به مترسکی گفتم : "لابد از ایستادن در این دشت خلوت خسته شده ای."

 

گفت : "لذت ترساندن عمیق و پایدار است، من از آن خسته نمیشوم."

 

دمی اندیشیدم و گفتم : "درست است، چون که من هم مزه این لذت را چشیده ام."

 

گفت : "فقط کسانی که تنشان از کاه پرشده باشد این لذت را میشناسند."

 

آنگاه من از پیش او رفتم، و ندانستم که منظورش ستایش از من بود یا خوار کردن من.

 

یک سال گذشت و در این مدت مترسک فیلسوف شد.

 

هنگامی که باز از کنار او میگذشتم دیدم دو کلاغ زیر کلاهش لانه میسازند.

..................

 



comment نظرات ()