فیـلم شعر موسیقی

حـــذر از عشق ندانم , نتوانم

بوسه یعنی وصل شیرین دو لب - بوسه یعنی خلسه در اعماق شب
نویسنده : احمدیان - ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۳۱

خسته از زندگی پر هیجانی که نداشت

قامتش خم شده از بار گرانی که نداشت

شب و همه شب خیره به یک لقمه نان

کشته ازکشمکش عشق همانی که نداشت

.....................................................................................

وقتی شب در خانه امنیت ندارد - امنیت دنیا اهمیت ندارد

حالا که خانه مملوء از غمهای باباست - دنیای کودک هم صمیمیت ندارد

این زندگی این مشکلات احمقانه - با قلبهای ساده سنخیت ندارد

اینکه خیابان خوابی از سرما بمیرد - کوچکترین ربطی به جمعیت ندارد

آن اچتماعی که نماد آبرو بود - این روزها یک ذره حیثیت ندارد

حالم گرفته شد از اینهمه توهین و تحقیر - اینجا کسی انگار شخصیت ندارد

گاهی به فکر خودکشی اصلا ولش کن - بود و نبودم هم اهمیت ندارد

 

(اشعار زیباتر کلیک کنید روی ادامه مطلب ...)

 


 بوسه یعنی وصل شیرین دو لب
بوسه یعنی خلسه در اعماق شب
بوسه یعنی مستی از مشروب عشق
بوسه یعنی آتش و گرمای تب
بوسه یعنی لذت از دلدادگی
لذت از شب , لذت از دیوانگی
بوسه یعنی حس طعم خوب عشق
طعم شیرینی به رنگ سادگی
بوسه آغازی برای ما شدن
لحظه ای با دلبری تنها شدن
بوسه سرفصل کتاب عاشقی
بوسه رمز وارد دلها شدن
بوسه آتش می زند بر جسم و جان
بوسه یعنی عشق من , با من بمان
شرم در دلدادگی بی معنی است
بوسه بر می دارد این شرم از میان
طعم شیرین عسل از بوسه است
پاسخ هر بوسه ای یک بوسه است
بهترین هدیه پس از یک انتظار
بشنوید از من فقط یک بوسه است
بوسه را تکرار می باید نمود
بوسه یعنی عشق و آواز و سرود
بوسه یعنی وصل جانها از دولب
بوسه یعنی پر زدن , یعنی صعود 

......................................


"من باور دارم که دو انسان از قلبشان به هم متصلند، و مهم نیست که چه کار می کنید، که هستید و کجا زندگی می کنید؛ اگر مقدر شده که دو نفر با هم باشند، هیچ مرز و مانعی بین آنها وجود نخواهد داشت."



"دوستت دارم نه به خاطر اینکه چه کسی هستی، به این خاطر که وقتی با توام چه کسی میشوم."



 "زندگی به ما آموخته که عشق در نگاه خیره به یکدیگر نیست، بلکه در یک سو نگریستن است."



 "در عشق حقیقی، کوتاهترین فاصله بسیار طولانی است و از طولانی ترین فاصله ها می توان پل زد."



"عشق یعنی وقتی دور هستید دلتنگ شوید اما از درون احساس گرما کنید چون در قلبتان به هم نزدیکید."



"اگر هر بار که لبخند بر لبانم می نشانی، می توانستم به آسمان بروم و ستاره ای بچینم، آسمان شب دیگر مثل کف دست بود."



 "بهترین و زیباترین چیزها در دنیا قابل دیدن و لمس کردن نیستند—باید آنها را با قلبتان احساس کنید."



 "این عشق نیست که دنیا را می چرخاند، عشق چیزی است که چرخش آنرا ارزشمند می کند."



 "اگر معنای عشق را می فهمم، همه به خاطر توست."

........................................

 گل گفت مرا نرمی از خار چه می‌جویی /گفتم که در این سودا هشیار چه می‌جویی/ گفتا که در این سودا دلدار تو کو بنما/گفتم نشدی بی‌دل دلدار چه می‌جویی/ گفتا هله مستانه بنما ره خمخانه /گفتم که برو طفلی خمار چه می‌جویی/ گفتا ز چه بی‌هوشی بنمای چه می‌نوشی /گفتم برو ای مسکین هشدار چه می‌جویی/ گفتا که چه گلزار است کز وی نرسد بویی /گفتم اگرت بو نیست گلزار چه می‌جویی /گفتا که وفاجویان خوابی است که می‌بینند/گفتم که خیال خواب بیدار چه می‌جویی..

....................... 

 ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد/در دام مانده باشد صیاد رفته باشد/ آه از دمی که تنها، با داغ او چو لاله /در خون نشسته باشم چون باد رفته باشد/ امشب صدای تیشه از بیستون نیامد/شاید به خواب شیرین، فرهاد رفته باشد/ خونش به تیغ حسرت یا رب حلال باداصیدی/ که از کمندت آزاد رفته باشد/ از آه دردناکی سازم خبر دلت را/وقتی که کوه صبرم بر باد رفته باشد/ رحم است بر اسیری کز گرد دام زلفت؟/با صد امیدواری ناشاد رفته باشد/ شادم که از رقیبان دامن کشان گذشتی /گو مشت خاک ما هم، بر باد رفته باشد/ پرشور از "حزین" است امروزکوه و صحرا/مجنون گذشته باشد فرهاد رفته باشد

 ..........................................

 Gofti Biya  Goftam Nemitavanam Gofti Beman  Goftam Nemimanam  Gofti Akhar Chet Ast  Goftam Nemidanam  Gofti Bego  Fereshteyest Be Sepideye Abr Sedayash Be Ghoreshe Abr  Cheshmanash Be Ciyahiye Shab  Zolfash Be Kamnde Sohrab  Ghalbash Be Zolaliye Ab  Fekrash Mesale Mahtab  Amaaaaaaaaaa Che Konam Ke An Nemidanad 

Delam Havayash DaraD


........................................

 ای عشق تو ما را به کجا می کشی ای عشق /جز محنت و غم نیستی ، اما خوشی ای عشق /این شوری و شیرینی من خود ز لب توست /صد بار مرا می پزی و می چشی ای عشق /چون زر همه در حسرت مس گشتنم امروز/تا باز تو دستی به سر من می کشی ای عشق /دین و دل و حسن و هنر و دولت و دانش /چندان که نگه می کنمت هر ششی ای عشق /رخساره ی مردان نگر آراسته ی خون /هنگامه ی حسن است چرا خامشی ای عشق /آواز خوشت بوی دل سوخته دارد /پیداست که مرغ چمن آتش ای عشق/بگذار که چون سایه هنوزت بگدازند/از بوته ی ایام چه غم ؟ بی غشی ای عشق

.........................

به یک پلک تو می‌بخشم تمام روز و شب‌ها را
که تسکین می‌دهد چشمت غم جانسوز تب‌ها را
بخوان! با لهجه‌ات حسّی عجیب و مشترک دارم
فضا را یک‌نفس پُر کن به هم نگذار لب‌ها را
به دست آور دل من را چه کارت با دلِ مردم!
تو واجب را به جا آور رها کن مستحب‌ها را
دلیلِ دل‌خوشی‌هایم! چه بُغرنج است دنیایم!
چرا باید چنین باشد؟... نمی‌فهمم سبب‌ها را
بیا این‌بار شعرم را به آداب تو می‌گویم
که دارم یاد می‌گیرم زبان با ادب‌ها را
غروب سرد بعد از تو چه دلگیر است ای عابر
برای هر قدم یک دم نگاهی کن عقب‌ها را

.............................

نمی دانی چه دلتنگم
چه بی تابم
چه غمگینم چه تنهایم
تو را هر شب صدا کردم
نمی بینی نمی خوابم
بیا تا باورت گردد
که بی تو کمتر از خاکم
ولی با تو به افلاکم
بیا با آرزوهایم
بسازم خانه ای در دل
سراغم را نمی گیری
مگر بیگانه ای با دل؟
.......................

دل بیچاره امشب بی قرار است
نفس، وامانده تر زین حال زار است
تو رفتی، ماندنی ها مانده بر جای
هیولای غمت بس نابکار است
شبی، جایی، عزیزی گفت شعری
که در اعماق جانم ماندگار است
شکیبایی به وقت غصه، یعنی:
خزان هم بگذرد، بعدش بهار است
..........................................

بی تو اما عشق بی معناست، می دانی؟
دستهایم تا ابد تنهاست، می دانی؟

آسمانت را مگیر از من، که بعد از تو
زیستن یک لحظه هم، بی جاست، می دانی؟

تو، خودت را هدیه ام کردی، ولی کم هک
شعرهایم را که بی پرواست، می دانی؟

هر چه می خواهیم _ آری _ از همین امروز
از همین امروز، مال ماست، می دانی؟

گرچه من، یک عمر همزاد عطش بودم
روح تو، هم _ سایه ی دریاست می دانی؟

"دوستت دارم!" _ همین!_ این راز پنهانی
از نگاه ساکتم پیداست، می دانی؟

عشق من!_ بی هیچ تردیدی_ بمان با من
عشق یک مفهوم بی "اما" ست، می دانی؟

.......................................

به یک پلک تو می‌بخشم تمام روز و شب‌ها را
که تسکین می‌دهد چشمت غم جانسوز تب‌ها را
بخوان! با لهجه‌ات حسّی عجیب و مشترک دارم
فضا را یک‌نفس پُر کن به هم نگذار لب‌ها را
به دست آور دل من را چه کارت با دلِ مردم!
تو واجب را به جا آور رها کن مستحب‌ها را
دلیلِ دل‌خوشی‌هایم! چه بُغرنج است دنیایم!
چرا باید چنین باشد؟... نمی‌فهمم سبب‌ها را
بیا این‌بار شعرم را به آداب تو می‌گویم
که دارم یاد می‌گیرم زبان با ادب‌ها را
غروب سرد بعد از تو چه دلگیر است ای عابر
برای هر قدم یک دم نگاهی کن عقب‌ها را
.................................

نوشته اند که میخروشد عشق
و دیوانه وار میزند به عالم دل
سیاه ها سپید میشود آری
در انتظار تو
جوانه می زنند گلهای مریم خانه
شروع شور عشق است و عاشقانه های ناب
بگیر لحظه ها را که میروند به خواب
طلوع کن برای لحظه ای و ببین
که هر چه هست و نیست از نگاه شماست
دوباره در سکوت مبهم یک نگاه بی پروا
شروع شده دلواپسی های عاشقی تنها

...........................

قلب من در هر زمان خواهان توست
این دو چشم عاشقم مهمان توست
گر چه لبریز از غمی. درمانده ای
این نگاهم در پی درمان توست
در میان ظلمت شبهای غم
چلچراغ قلب من چشمان توست
در کنارم لحظه ای اسوده باش
همدم دستان من دستان توست
قایق بشکسته قلب و دلم
تا ابد در ساحل چشمان توست
...............................

چقدر خوب شد اینبار ساده حرف زدی
از آب و آینه، از شعر و جاده حرف زدی
اشاره های تو را، بی اجازه می فهمم
چه حرف های قشنگی است، تازه می فهمم
حضور گرم تو در حد پیش بینی نیست
و حرف های تو این روزها زمینی نیست
به معجزات کتاب الحکیم می مانی
و مبهمی به الف، لام، میم می مانی
برای شعر، برای سرودن آمده ای
فقط برای سپیدار بودن آمده ای

..............................

و اما تو... پاکی چون اب زیبایی چون گل زلالی چون شبنم و لطیفی چون نسیم در کنار وجود زیبایت می توان بهار را
باور کرد در میان گلزار کلامت می توان شاهد شکفتن بود با شهود روی چون ماهت می توان گرمی و امید را حس کرد
تو برای من ارمغان همه خوبی هایی تو همانند بهار پیام اور زیبای هایی تو برای من بارش لطفی و بارانی اری تو همان
رحمت بی پایانی

..........................

شب‌ پُر از ترانه‌ می‌شه‌ با تو !
قصّه‌ عاشقانه‌ می‌شه‌ با تو !
باغ‌ِ پاییزی‌ِ تنهایی‌ِ من‌،
باغ‌ِ پُر جوانه‌ می‌شه‌ با تو !
با تو از خاطره‌ها سرشارم‌ !
با تو تا آخرِ شب‌ بیدارم‌ !
عشق‌ِ من‌ ! دست‌ِ تو یعنی‌ خورشید !
گرمی‌ِ دست‌ِ تو رُ کم‌ دارم‌ !
با تو بودن‌ ، با تو موندن‌ ، با تو رفتن‌ آرزومه‌ !
هَر جا باشی‌ ، هَر جا باشم‌ ، چشمای‌ تو روبه‌رومه‌ !
پُرم‌ از حِس‌ِ رسیدن‌ با تو !
عاشق‌ِ ستاره‌ چیدن‌ با تو !
همه‌ قصّه‌ها به‌ آخر رسیدن‌،
ناتمومه‌ قصّه‌ی‌ من‌ با تو !
با تو می‌شه‌ شب‌ِ تاریک‌ُ شکست‌ !
می‌شه‌ تا همیشه‌ چشم‌ به‌ رات‌ نِشست‌ !
با تو می‌شه‌ زنده‌گی‌ رُ دوره‌ کرد !
دل‌ به‌ لحظه‌های‌ تنهایی‌ نَبَست‌ !
با تو بودن‌ ، با تو موندن‌ ، با تو رفتن‌ آرزومه‌ !
هَر جا باشی‌ ، هَر جا باشم‌ ، چشمای‌ تو روبه‌رومه‌ !

...........................


برای لحظه‌ای دیدار به عمق خاطره‌ها می‌خزم،
تا شاید عبور عاطفه‌ای از شاخه احساست را به تماشا بنشینم،
تنها لاله پستوی دل را برای آمدنت سرخ نگه خواهم داشت،
آنگاه آنرا از ایوان نامرئی احساس میاویزم،
تا لحظه، لحظه انتظارم را برایت باز گوید،
برای آمدنت شمارش ثانیه‌ها را با خود همراه خواهم نمود ...

........................................


خودت را باور کن، سعی در متقاعد کردن دیگران نداشته باش
همیشه رفتن رسیدن نیست ولی برای رسیدن باید رفت
در بن بست هم راه آسمان باز است، پرواز بیاموز
زندگی در حال تغییر و تکامل است مهم احساس آدمها نسبت به همدیگر است که به جای تغییر تکامل یابد
شناخت دیگران هوشمندی است، شناخت خویشتن خردمندی واقعی
اگر ترسی از مردن نداری، کاری نیست که نتوانی به انجام برسانی

...............

سهراب : گفتی چشمها را باید شست ! شستم ولی..... گفتی جور دیگر باید دید! دیدم ولی..... گفتی زبر باران باید رفت رفتم ولی او نه چشم های خیس و شسته ام را نه نگاه دیگرم را هیچکدام را ندید فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت : دیوانه ی باران ندیده

.........................................

شاید کسی را که با تو خندیده فراموش کنی اما کسی را که با تو اشک ریخته هرگز....

...............................

دوست داشتن تمثیلی از نفس کشیدن من است، سزاواری من در زندگی، شایستگی‌ام در بودن! ... اگر سزا بود چنان در آغوش‌ می‌فشردم که یکی گردیم، و در آن پیکر، نه من دلتنگ می‌شدم، نه او می‌گریخت

.....................................

موج باشیم چون فقط موجهای دریا هستند که عاشقن آره فقط اونا هستن با اینکه میدونن اگر برسن به ساحل میمیرن بازم بیقرار رسیدن

..........

 


comment نظرات ()