انجمن شعرای نخبه ، سیما تربت

حـــذر از عشق ندانم , نتوانم

من قامت بلند تو را در قصیده ای با نقش قلب سنگ تو تصویر می کنم ...
نویسنده : احمدیان - ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱۳

 حسرت دیده بی تاب تو بیمارم کرد
آن نگاه نگرانت دل تبدار مرا خوابم کرد
بی جهت نیست که مست رخ زیبای تو ام
لب گلگون تو در دشت خزان آبم کرد
مستی ام جام نگاهی ز افق های تو بود
آه ،آن صورت مهتاب تو در خوابم کرد
شهر را از تب بیماری من جایی نیست
راه گم کرده به دنبال تو آواره و ویرانم گرد
اشکم از دیده به گرمای نفسهای تو بود
جام اندوه تو مرا همره و همرام کرد

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری دوم www.pichak.net کلیک کنید

(اشعار زیباتر کلیک کنید روی ادامه مطلب ...)


بود بر شاخه هایم آخرین برگ

تو پنداری که شب چشمم به خواب است

ندانی این جزیره غرق آبست

به حال گریه می خوانم خدا را

به حال دوست می جویم شما را

زبس دل سوی مردم کرده ام من

در این دنیا تو را گم کرده ام من

مرا در عاشقی بی تاب کردی

کجا هستی دلم را آب کردی

نه اکنون بلکه عمری، روزگاریست

که پیش روی ما غمگین حصاریست

بود روز تو برای ما شب تار

صدایت می رسد از پشت دیوار

کلام نازنینت مهر جوش است

صدایت در لطافت چون سروش است

بدا ، روز و شب ما هم یکی نیست

شب ما بهر تو همگام روز است

به وقت صبح تو ما را شب آید

در آن هنگامه جانم بر لب آید

کویرم من، تو گلشن باش ای یار

به تاریکی تو روشن بــاش ای یار

........................

گفتی که منتهای امید تو چیست, آه    ای منتهای آرزوی من چه گویمت

با این هوای سرد و غریبانه ام بساز    با من بمان به سمت هوای دگر مرو !

لبخند می زنی و جهان عید می شود    آینه با نگاه تو خورشید می شود

بیستون ناله زارم چو شنید از جا شد    کرد فریاد که فرهاد دگر پیدا شد

به غیر از مه نداردکس خبر از ناله و آهم   که او در وادی هجر تو شبها بود همراهم

به یک کرشمه که در کار آسمان کردی     هنوز می پرد از شوق, چشم کوکبها

ذره ذره مگر از مهر تو بردارد دل        ورنه دل بر نتوان داشت به یک بار از تو

ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی    دودم به سر بر آمد زین آتش نهانی

من قامت بلند تو را در قصیده ای     با نقش قلب سنگ تو تصویر می کنم ...

....................

اندکی شبیه دریا شده ام
همین دریایی که در حوض خانه ی همسایه است
دهانم طعم آبی گرفته
پاهایم جلبک بسته
و در دلم هزار ماهی بی نام و نشان آشیانه کرده
باز هم نیستی
غروب چهارشنبه
و کسی ناشناس واژه های علاقه را سر می برد
و کنج آواز مردگان می اندازد
نمی دانم
شاید آخر دنیاست
که عقربه ها به بن بست رسیده اند
کاش بیایی
سر بر شانه ات بگذارم
و عریان ترین حرف هایم را
شبیه هق هق پرنده های پر شکسته
یادت بیاورم
هیچ لازم نیست دلهره ی آیینه
از روییدن باد را به رخم بکشی
من آن قدر طعم گس آیینه را چشیده ام
که محرم ترین آشنای باران شده ام
آه ، عزیزم ، رایحه ات پیچیده
بگو کجای سه شنبه ای
هنوز اما خیلی صبورم
که می نشینم و از ته آیینه برایت انار می چینم
تا کی بگویم برگرد
و تو بادبادکی را که ته دریا به جلبک ها گیر کرده
بهانه بیاوری برای نیامدنت
اصلا بگذار طعم خاکستری شب رابچشم
بگذار آن قدر شبیه دریا شوم
که تو دیگر به چشم نیایی
بگذار بمیرم ...

...................

 

دنیا به هم نمی خورد...

دنیا پر از حوادث گوناگون

دنیا پر از وقایع رنگارنگ

از مرگ،از تولد،

از صلح،جنگ،

از جشن،از جدایی

از فتح از شکست

هر لحظه صدهزار اتفاق هست!

این آرزوی کوچک ما نیز

یک رویداد ساده است

من خود،درست و راست،نمی دانمش که چیست

یک اشتیاق پاک؟

یک آرمان شیرین؟

یک هاله مقدس؟

یک عشق تابناک؟

از نوع نامکرر"یک نکته بیش نیست"

در بین صدهزار هزار اتفاق،گم!

دنیا به هم نمی خورد ای مردم!

بعد از هزار مرحله دوری

بعد از هزار سال صبوری!

این یک زیاده خواهی نیست

این نیست یک توقع بی جا!

این نیست یک هوس

این آخرین تضرع یک عاشق است و بس:

باری اگر به سینه دلی دارید

این آرزوی ساده ما را بر آرید

ما را به هم ببخشید.

ما را برای هم بگذارید.

در این لحظه های مانده به جا،از حیات ما.

ما را به یکدیگر بسپارید
!


comment نظرات ()