انجمن شعرای نخبه ، سیما تربت

حـــذر از عشق ندانم , نتوانم

هم طپشِ همیشگیم فقط تویی تو مادرم...
نویسنده : احمدیان - ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱۳

من از تو دل نمی برم اگر چه از تو دل خورم
اگر چه گفتی به من به خاطرات بسپارم

هنوز هم خیال کن کنار تو نشسته ام
منی که در جوانی ام به خاطرت شکسته ام

تودر سراب ایینه شبانه خنده میکنی
منه شکست داده را خودت برنده میکنی

نیامدی و سالها نظر به جاده دوختم
بیا ببین که گیس و من چه عاشقانه سوختم

رفیق روزهای خوب رفیق خوب روزها
همیشه ماندگاره من همیشه در هنوز ها


صدا بزن مرا شبی به غربتی که ساختیم
به لحظه ای که عشق را بدون من شناختی

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری دوم www.pichak.net کلیک کنید

(اشعار زیباتر کلیک کنید روی ادامه مطلب ...)


هم طپشِ همیشگیم فقط تویی تو مادرم
با تو حضورِ گریه رو از یاد اینه می برم
تو مث یه ستاره ای تو شبای شعرای من
با تو دیگه ترانه هام قشنگیا رو رَج زدن
خاتون قصه های من! بانوی پک و بی بدل!
پیش کشِ یه ثانیهَ‌تِه قربونی چن تا غزل
گذشته فصل رنگی بازیای عروسکیم
گم شده انگار بی صدا راهِ عزیزِ کودکیم
منو قایم کن، منو تو چارقد گلدارت بگیر
می ترسم از حضور این آدم بزرگای حقیر
من که به جز تو مادرم هیچ‌کی رو باور ندارم
با تو دارم از همة خوبیا سر در می یارم
توی ترانه های من همیشه جا پای تواِ
این زمهریر زندگیم گرمِ نفس های تواِ
با تو دارم جون می گیرم، خاتونِ بارونی من!
ناجی نازنینِ این هق هق ِ پنهونی من!
دست تو به سکوت من شعرای ناب و هدیه کرد
آغوشِ اَمنِت با منه تو وحشتِ شبای سرد
ترجمة نگاهتن تک تک واژه های من
پُر شدن از نوازشات تموم لحظه های من
بی بی بخشندة من! فرشتة زمین نشین!
ببین همیشه کودکم تو دستای تو نازنین
همیشه در کنارمی مث هوا، مث نفس
برای حسِ شاعریم لمسِ نفس های تو بس
با تو به پیرهنِ شبام ماه و ستاره می زنم
تو تکیه گاه اَمنِ من! همیشه عاشقت منم

........................

 ز دو دیده خون فشانم، ز غمت شب جدایی
چه کنم؟ که هست اینها گل خیرآشنایی

 همه شب نهادهام سر، چوسگان، بر آستانت
که رقیب در نیاید به بهانهی گدایی

 

مژهها و چشم یارم به نظرچنان نماید
که میان سنبلستان چرد آهوی ختایی

 در گلستان چشمم ز چه روهمیشه باز است؟
به امید آنکه شاید تو به چشم من درآیی

 

سر برگ گل ندارم، به چه رو روم به گلشن؟
که شنیدهام ز گلها همه بوی بیوفایی

 

به کدام مذهب این به کدام ملت است این؟
که کشند عاشقی را، که توعاشقم چرایی؟

 

به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند
که برون در چه کردی؟ که درون خانه آیی؟

 

به قمار خانه رفتم، همه پاکباز دیدم
چو به صومعه رسیدم همه زاهدریایی

 

.............................
آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم 
تا برفتی ز برم صورت بی جان بودم
نه فراموشیم از ذکر تو خاموشی بود
که در اندیشه اوصاف تو حیران بودم
بی تو در دامن گلزار نخفتم یک شب
که نه در بادیه ی خارمغیلان بودم
زنده می کرد مرا دم به دم امید وصال
ورنه دور از نظرت کشته هجران بودم
به تولای تو در آتش محنت چو خلیل
گوییا در چمن لاله و ریحان بودم
تا مگر یک نفسم بوی تو آرد دم صبح
همه شب منتظر مرغ سحر خوان بودم
سعدی از جور فراقت همه روز این می گفت
عهد بشکستی و من بر سر پیمان بودم
...................................
تو از دردی که افتادست بر جانم چه می دانی؟
دلم تنها تو را دارد ولی با او نمی مانی
تمام سعی تو کتمان عشقت بود در حالی
که از چشمان مستت خوانده بودم راز پنهانی
فقط یک لحظه آری با نگاهی اتفاق افتاد
چرا عاقل کند کاری که بازآرد پشیمانی؟
.................
آمدی با تاب گیسو تا که بی تابم کنی
زلف بر یک سو زدی تا غرق مهتابم کنی
آتش از برق نگاهت ریختی بر جان من
خواستی تا در میان شعله ها آبم کنی
رفتی از پیشم که دور از چشم خود تا نیمه شب
با نوای لای لای گریه ها خوابم کنی
........................
سالی برفت و تشنه ترم کرد عشق تو
از چشم من بپرس که عمری به راه بود
می خواستم به خلوتم آیی چو قوی مست
زآنروز که دل دوباره به فکر گناه بود
...................
زبانم را نمی فهمی، نگاهم را نمی بینی
ز اشکم بی خبر ماندی و آهم را نمی بینی

سخنها خفته در چشمم، نگاهم صد زبان دارد
سیه چشما مگر طرز نگاهم را نمی بینی؟

سیه مژگان من موی سپیدم را نگاهی کن
سپید اندام من، روز سیاهم را نمی بینی

پریشانم، دل مرگ آشیانم را نمی جویی
پشیمانم، نگاه عذرخواهم را نمی بینی

گناهم چیست؟ جز عشق تو؟ روی از من چه می پوشی؟
مگر ای ماه چشم بی گناهم را نمی بینی؟
......................
به چه مانند کنم حالت چشمان تورا؟
به یکی نغمه جادویی از پنجه گرم؟

به یکی اختر رخشنده به دامان سپهر؟
یا به الماس سیاهی که بشویندش در جام شراب؟
به غزلهای نوازشگر حافظ در شب؟
یا به سر مستی طغیانگر دوران شباب؟
به چه مانند کنم؟
من ندانم
به نگاهی تو بگو
به چه مانند کنم...؟
............................
تو دیروز بر من چشم بستی
به صد ناز در دیده من نشستی

مرا با دو چشمی که آتشفشان بود
نگه کردی و خنده بر لب شکستی

ز چشم سیه مست ناز آفرینت
به جان و تنم مستی خواب می ریخت
چو بر ماه رویت نظر می گشودم
به شام دلم موج مهتاب می ریخت

چو لبخند به روی لبت موج می زد
دل من از آن موج طوفان سرا بود
چو نسرینه اندام تو تاب می خورد
مرا حیرت از شاهکار خدا بود

پی نوشخندی چو لب می گشودی
به دندان تو بود لطف سپیده
تو گویی که الماس دندان نما بود
و یا اشک مهتاب بر گل چکیده

بسی رفت و بی مستی عشق بودم
بچشمت قسم مستی از سر گرفتم
تو دیشب نبودی ، خیالت گواه است
که او را به جای تو در بر گرفتم

پس از این دلم بی تو چون گور سرد است
بیا بخت من شو ، در آغوش من باش


comment نظرات ()