انجمن شعرای نخبه ، سیما تربت

حـــذر از عشق ندانم , نتوانم

بانو غزل بخوان که شدیداً قناری ام
نویسنده : احمدیان - ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱

با این که دل بدون تو تنها نمی شود

با این که عشقت از سر من وا نمی شود

اما هنوز شعر نمک ناشناس تو

از پای سفره غزلم پا نمی شود

وقتی دوباره پنجره خیس چشم من

باآفتاب چشم تو ارضا نمی شود

وقتی دو حرف لعنتی جدول دلت

 

من می شود ، تو می شود و ما نمی شود

دیگر به چشم هیچ کسی زل نمی زنم

دیگر شبیه چشم تو پیدا نمی شود.

 

 

بازم ادامه مطلب رو بخونین


آسمون افتابی انگاری خدا میخنده
یه هوای پاک وآبی با یه عالمه پرنده
میشه شعرتازه ای گفت مثه قاصدک صمیمی
مثه اون کلاه پشمی که رو قله ی بلنده
رودخونه بدون ماهی مثه شاخه های خشکه
اگه آسیاب نچرخه حتی گندمم میگنده
بذار ازصمیم قلبم یه چیزی بگو غریبه
اونیکه ماهو ندیده  به ستاره دل  میبنده
شنبه یکشنبه نداره عاشقی پر از قراره
نگو شنبه ساعت ده ،آهای آدم یه دنده
دلمو بدست گرفتی میزنیش به سنگ وصخره
قیمت دل شیکسه توی بورس کینه چنده ؟
نه به اول ترانه که هوای آفتابی
نه به آخرش که حرفات همه رو به توپ میبنده
.......................

انگار که همدرد شقایق هستی

چون عقربه محصور دقایق هستی

دلواپسی از چشم قشنگت پیداست

شاید که تو هم مثل من عاشق هستی

..............

امشب شب شکستن دستان آخر است

ای ابر غم ببار ، که باران آخر است

دندان چاه کینه دلم را جویده است

آری شکست خورده ام ، این خوان آخر است

امشب تمام سطح قفس را دویده ام

در پرسه های شهر ، خیابان آخر است

ابلیس مرگ روی سرم دست می کشد

اینکه به لب رسیده همان جان آخر است

قسمت نبود بودن و باید طمع برید

دیو سپید منتظر خوان آخر است

.......................

بانو غزل بخوان که شدیداً قناری ام

وقتی گل همیشه بهاری ، بهاری ام

تا می رسی به تاک غزل مست می شوم

وقتی که می روی ، نگران خماری ام

سخت است انتظار کشیدن ، ولی ، هزار

گل می دهم اگر که تو روزی بکاری ام

در من صدا و عکس تو تکثیر می شود

تالاری از سکوتم و آیینه کاری ام

با خواب های صورتی ام قهر کرده ام

چون گفته ای الهه شب زنده داری ام

این مشق ها جریمه صد سال... وا شده-

پای تو در قلمروی کاغذ نگاری ام

...................

بگذار با معشوقه ام - با غم - بمیرم

دست از سرم بردار ، می خواهم بمیرم

می خواهم از دست تو ، اینجا - در اطاقم -

در خانه ای از آجر و ماتم بمیرم

احوالپرسی هات مثل نبش قبر است

بگذار با درد خودم ، کم کم بمیرم

در آرزوی مرگ مُردم ، دوست دارم

یکبار مثل بچه ی آدم بمیرم

با چشمهای بسته دنیا آمدم ، آخ

با چشم باز اینبار می خواهم بمیرم

...........................

به آب زد بدنم را ، ولرم چشمانت

و خیس می شود از فرط شرم ، چشمانت

بلور نازک تنهاییم ترک دارد

شکسته می شود از سرد و گرم چشمانت

......................

به بند آورده ای بنده ترین بنده هایت را

ز خاطر برده ای بیمار قند خنده هایت را

چه دشوار است وقتی مهر باطل می زنی بر دل

چه راحت بایگانی می کنی پرونده هایت را

نمی پوشاند اندام تو را تن پوش تنهایی

دو چندان کرده خیل خواهش خواهنده هایت را

به دست باد بسپار آبشار گیسوانت را

بیا سر مست تر کن از طرب آکنده هایت را

به شمشیر نگاهت قبضه کن بازار و بازی کن

بیفشان دست و سر بنداز سر بازنده هایت را

کمان بگشای و اندک کن کمی اندوه انبوه

دل از جان شسته هایت را ، ز جان دل کنده هایت را  

 

ف.خ

 

 


comment نظرات ()