انجمن شعرای نخبه ، سیما تربت

حـــذر از عشق ندانم , نتوانم

احساس نیاز من ، با ناز نمی میرد
نویسنده : احمدیان - ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٧

احساس نیاز من ، با ناز نمی میرد

تا ساز نفس دارد، آواز نمی میرد

در خاک تپیدن را آموخته ام ، اما

با کشتن یک گنجشک پرواز نمی میرد

ف . خ

مابقی اشعار در ادامه مطلب


از اول قستم این بود ، دائم دربه درباشم

و باید مثل مرغان مهاجر در سفر باشم

دلم می گیرد از این رفت و آمدهای بیهوده

نشد یکروز در یک جای دنیا مستقر باشم

دهان خانه از فرط تعجب باز می ماند

اگر روزی ببیند اتفاقاً پشت در باشم

سفر جاریست در رگ هام ، نبضم در قدم هایم

اگر آواره ام ، می خواهم از این بیشتر باشم

اگر روزی نگاه گرمتان بر من بیفتد ، آه

اقامت می کنم در چشمتان ، زنده اگر باشم

.............................

از بس که با من رفت و آمد کرد دنیا

آخر مرا مثل خودش بد کرد دنیا

رقصان تر از هر موج در جریان سیلاب

بودم ، ولی راه مرا سد کرد دنیا

حالا به چشمان تو هم ایمان ندارم

یعنی مرا در عشق مرتد کرد دنیا

در انتخاب بین بودن یا نبودن

اسطوره ها را هم مردد کرد دنیا

بیزارمان کرد از تمام آرزوها

از بس که هی باید نباید کرد دنیا

در آرزوی مرگ مردیم ، اینکه خوب است

بدتر از اینها نیز خواهد کرد دنیا

دارم سفارش می کنم دنیا نیایید

من آمدم اما مرا رد کرد دنیا

از آخرت پرسیدم ، اما در جوابم

تنها سکوتی سرد و ممتد کرد دنیا

.......................

آسمان در سوگ باران حرف دارد با بهار

جنگل سابق –  بیابان –  حرف دارد با بهار

مرگ هم اینجا نمی روید ، دریغ از بوته ای

تک درختی پیر و عریان حرف دارد با بهار

خانه هایی نیمه ویران دور یک کاریز خشک

کد خدا با چشم گریان حرف دارد با بهار

میش ها را یک به یک تا پای جان دوشیده اند

کودک بیمار چوپان حرف دارد با بهار

کوزه های خانه ی بالای ده هم خالی اند

دختر دردانه ی خان حرف دارد با بهار

مرده ها هر روز می آیند پیش زنده ها

زندگی از خود گریزان حرف دارد با بهار

اهل ده یا رفته اند از روستا یا مرده اند

لاشه ای بدبو بر ایوان حرف دارد با بهار

کوههای ابرآن بالا به هم بر خورده اند

تندر دیوانه غران حرف دارد با بهار

بارش یکریز باران ، روزها و هفته ها

بیگمان سیل خروشان حرف دارد با بهار

شاهد جریان –  درخت پیر - غلطان روی آب

بی زبان ، اما به قرآن حرف دارد با بهار

...............

درهای دل به روی کسی وا نمی شود

دل را چه کرده ای ، که شکیبا نمی شود؟

انکار آنچه بر سرم آورده ای بس است

آخر فسیل زنده که حاشا نمی شود

موزون ترین غزل ، غزل هق هق من است

باید گریست ، حیف که اینجا نمی شود

بیخود به چشم رهگذران خیره می شوم

حتی شبیه چشم تو پیدا نمی شود

سهم من از تو خیال تو سرگیجه است و بس

آخر بشر که این همه زیبا نمی شود

................

 

اشعار از دوست عزیزم ف.خ


comment نظرات ()