انجمن شعرای نخبه ، سیما تربت

حـــذر از عشق ندانم , نتوانم

انگار که همدرد شقایق هستی
نویسنده : احمدیان - ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٧

امشب شب شکستن دستان آخر است

ای ابر غم ببار ، که باران آخر است

دندان چاه کینه دلم را جویده است

آری شکست خورده ام ، این خوان آخر است

امشب تمام سطح قفس را دویده ام

در پرسه های شهر ، خیابان آخر است

ابلیس مرگ روی سرم دست می کشد

اینکه به لب رسیده همان جان آخر است

قسمت نبود بودن و باید طمع برید

دیو سپید منتظر خوان آخر است

ادامه اشعار در( ادامه مطلب)


انگار که همدرد شقایق هستی

چون عقربه محصور دقایق هستی

دلواپسی از چشم قشنگت پیداست

شاید که تو هم مثل من عاشق هستی

.................

با این که دل بدون تو تنها نمی شود

با این که عشقت از سر من وا نمی شود

اما هنوز شعر نمک ناشناس تو

از پای سفره غزلم پا نمی شود

وقتی دوباره پنجره خیس چشم من

باآفتاب چشم تو ارضا نمی شود

وقتی دو حرف لعنتی جدول دلت

من می شود ، تو می شود و ما نمی شود

دیگر به چشم هیچ کسی زل نمی زنم

دیگر شبیه چشم تو پیدا نمی شود

..................

 

چشمان ساحل پر شده از گوش دریا

 

سوغاتی امواج آبی پوش دریا

 

تصویر ناز انعکاس نور مهتاب

 

مانند موی نقره ای بر دوش دریا

 

من حوله ی مهتاب را بر دوش دارم

 

پوشانده اندام تو را ، تن پوش دریا

 

من هم پریشان مثل موهای تو در باد

 

آرام در آغوش تو مدهوش دریا

 

آری ، همیشه رودهای پر تلاطم

 

آرام می گیرند در آغوش دریا

.........................

چشمش تمام زندگی ام را سیاه کرد

با غم ، بساط عیش مرا رو به راه کرد

شب تا سحر قصیده پرواز خواند و صبح

هی بال و پر شکست و کبوتر به چاه کرد

لرزان چهره اش هیجان شب من است

با من همان نمود که با برکه ، ماه کرد

چون خود مرا مکدر و مغشوش دید و رفت

از بس که در برابر آیینه آه کرد

درشاهراه عشق مجال درنگ نیست

شد سنگ ، هر که پشت سرش را نگاه کرد

....................

چه تدبیری کنم این هر شب از دست تو بارش را

که گود انداخته شب گریه ، پای چشم بالش را

تب تو تا جهنم برد برصیصای عابد را

نگاهت جا به جا انداخت از پا عشق سرکش را

مرا سرکوب کن با کودتای سرخ لبهایت

که عاصی می کنم هر شب پلیس ضد شورش را

تنت را هرم خورشید کویر لوت سوزانده

طلبکار است چشمانت خراج طوس و طالش را

به عشق لحظه ی برداشت دل را آب می دادم

مترسک کاشتی این بایر هر ساله آیش را

.......................

خدا در کعبه می زد داربست آفرینش را

که یادآور شود عهد الست آفرینش را

زمین تاریک در تاریک و جغدان می پرستیدند

بجای حق ، هبل - دشنام پست آفرینش - را

کسی باید که چشمانش جهان را روشنی می داد

که دستان تو بست از پشت ، دست آفرینش را

طنین انداخت در غار حرا ، در انتخاب تو

شبی فریاد ( آری ، بهترست ) آفرینش را

چراغ وحی بر لب های پر نور تو روشن شد

به لب ، پیمانه کردی جام مست آفرینش را

هزاران مارجهل آلود بر پای تو پیچیدند

به دستت داد موسی ، چوبدست آفرینش را

زدی بر شانه ی بت ها و شب را ریشه کن کردی

نشان دادی به دنیا ناز شصت آفرینش را

 ............................

در این آشفته بازار جهان ، گم می شوم گاهی

و همرهنگ جماعت ، مثل مردم می شوم گاهی

همیشه سرزنش می کردم آدم را ، خودم اما

اسیر رنگ و بوی نان گندم می شوم ، گاهی

چقدر از آبی آرام اقیانوس دورم من

که با یک موج کوچک پر تلاطم می شوم گاهی

به زیبا بودن پروانه ایمان دارم ، اما باز

شبیه نیش زهرآلود کژدم می شوم گاهی

....................

در بهار غزلت هیچ گل زردی نیست

بدتر از درد جداییت ، مرا دردی نیست

پیش خورشید نگاه تو ، یخم آب شده

با وجود تو ، زمستانِ مرا سردی نیست

شعر خواندم که سر صحبتمان باز شود

گله از آنچه که تو بر سرم آوردی ، نیست

چشم این کوچه به راه قدمت ، خیس شده

پشت این پنجره ها ، سایه شبگردی نیست

باز ، غمگین شده تصویر در چشمانم

روی این آینه ، جز حسرت تو گردی نیست

جرم بدمستی ام اشمب همه برگردن اوست

دختر رَز ، که به گستاخی او مردی نیست

........................... 

دراین اطاق بسته که را زار می زنی؟

درها کرند ، طعنه به دیوارمی زنی؟

بغضم ، تمام حجم تو را شعله می کشد

داری سکوت تلخ مرا جار می زنی

دیوانه ها جنون تو را گریه می کنند

وقتی به جای گل ، به سرت خار می زنی

هر وقت زهر چشم تو را سر نمی کشم

حرف از لطافت بدن مار می زنی

غمگین تر از همیشه خودت را نشانده ای

زخمی تر از همیشه مرا تار می زنی

آری ، دوباره خاطره ی رفتن مرا

بر چار چوب پنجره ات دار می زنی

 

 

از عزیز دوستم ف.خ


comment نظرات ()