انجمن شعرای نخبه ، سیما تربت

حـــذر از عشق ندانم , نتوانم

به آب زد بدنم را ، ولرم چشمانت
نویسنده : احمدیان - ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٧

 

به آب زد بدنم را ، ولرم چشمانت

و خیس می شود از فرط شرم ، چشمانت

بلور نازک تنهاییم ترک دارد

شکسته می شود از سرد و گرم چشمانت

 ادامه داره... (ادامه مطلب)


به بند آورده ای بنده ترین بنده هایت را

ز خاطر برده ای بیمار قند خنده هایت را

چه دشوار است وقتی مهر باطل می زنی بر دل

چه راحت بایگانی می کنی پرونده هایت را

نمی پوشاند اندام تو را تن پوش تنهایی

دو چندان کرده خیل خواهش خواهنده هایت را

به دست باد بسپار آبشار گیسوانت را

بیا سر مست تر کن از طرب آکنده هایت را

به شمشیر نگاهت قبضه کن بازار و بازی کن

بیفشان دست و سر بنداز سر بازنده هایت را

کمان بگشای و اندک کن کمی اندوه انبوه

دل از جان شسته هایت را ، ز جان دل کنده هایت را  

...................

به خاطر گل رویت بهار می رقصید

لباس سبز به تن، بیقرار می رقصید

نسیم صبح بهاری عجب دفی می زد

و با تمام وجود ، آبشار می رقصید

خطوط ذهن اقاقی پر از ترنم بود

زلال ثانیه ها - جویبار - می رقصید

به آب می زد و یکبار مثل فواره

بلند می شد و بی اختیار می رقصید

سپیدار دلش را به کاج می بخشید

و بید پیر برای چنار می رقصید

نهال ها همه کف می زدند و می خواندند

درخت سرو چه با افتخار می رقصید

زمان برای کسی منتظر نمانده ، ولی

برای رقص تو در انتظار می رقصید

............................

به دل لحظه شماری می کند گرداب هایل را

بلم رانی که گم کرده است پارو را و ساحل را

بیابان را به دشواری به منزل بردم ودیدم

برآشوبیده دارد پیر پالان دوز منزل را

مرا بگذار آزادانه در زلفت بیاویزم

تمنای تپیدن کشت مرغ نیم بسمل را

غزل از شمس باید خواند اینجا ، جای استغفار

و باید چون پلنگان جست زد این ماه کامل را

به آیین خراسان بسته ام دستار و می آیم

به پای افکنده ام سر را، به دست آورده ام دل را

شراب شعرهایت تاک را از ریشه اش خشکاند

از آن روزی که بر لب بردی انگور هلالهل را

هواخواهانت از شبه جزیره ، توس را بی تاب می کردند

قصیده گفتن از چشم تو ، دعبل کرد دعبل را

...........................

بیا دیوانگی را عاشقانه ناز کن لیلا

بیا زنجیر را از پای مجنون باز کن لیلا

بزن دل را به دریا تا که ماهی ها به رقص آیند

 برقص و عشق خود را با جنون ابراز کن لیلا

برایت یک خراسان شعر را فریاد خواهم کرد

به تارم جان بده ، بی تابی ات را ساز کن لیلا

شکسته بالهایت را به روی آسمان وا کن

و در چشمان آبی خدا پرواز کن لیلا

غزل مبهوت می ماند ، نگاهت سحر موزون است

بیا لیلا ، بیا ، افسانه را آغاز کن لیلا

..................

تمام آسمان را می توانم دید ، در چشمت

خدا ، آبی ترین احساس را پاشید در چشمت

نشسته بی نهایت پشت این منشور بادامی

دو چندان می شود زیبایی خورشید ، در چشمت

میان اشکهایت ، تکه های ماه می رقصند

شبیه لغزش یک رشته مروارید در چشمت

تو تا یک پلک بر هم می زنی ، از پای می افتند

تمام بادها ، با لرزش یک بید در چشمت

زمان کی می تواند بر سر عقل آورد من را؟

زمین تنگ است و من دیوانه ی تبعید در چشمت

.....................

تمام شب در میخانه را کمین زده ام

سیاه مست ترین تاک را زمین زده ام

برای اینکه نیاید به چشمهایم خواب

دلی به آب و به دل ، آب آتشین زده ام

تو را به تیشه از اندام کوه دل کندم

حریردشت تنت را ، خودم نگین زده ام

به بوی عطر تو چسبیده حس لامسه ام

به دامنی که نداری هزار چین زده ام

به بوسه ی لب و دندان سیاه کرده ات

به سینه های تو مهر صدآفرین زده ام

سری بریده و در دست سینه ریز غزل

سری به سینه ی عاشق ترین ترین زده ام

 ........................

تن را به تند باد حوادث سپرده بود

مثل همیشه دست قضا را فشرده بود

خط های صورتش پر از زخم درد بود

از زخم زخم خاطره ها رنج برده بود

محکم تر از سماجت دیوارها سرش

اما به سنگ عقربه اینبار خورده بود

رج ، رج ، تو را به سینه دیوار می کشید

یک عمر با تو - باتو - زمان را شمرده بود

با این که مرگ مونس او بود ، در عوض

سلول در مبارزه با مرگ مرده بود

از دوسته عزیزم ف.خ


comment نظرات ()