انجمن شعرای نخبه ، سیما تربت

حـــذر از عشق ندانم , نتوانم

پدرم ، دل وقتی از کنار شما دور می شود
نویسنده : احمدیان - ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٧

پدرم ، دل وقتی از کنار شما دور می شود

به حکم فاصله مجبور می شود

از دید من به درد تپیدن نمی خورد

در سینه مثل وصلة ناجور می شود

چشمانم از نگاه شما نور می گرفت

دور از حضور چشم شما کور می شود

از بس برای خاطرتان شور زد دلم

دارد شبیه لانة زنبور می شود

 

ادامه مطلب

 


دوباره خط اتو روی پیرهن ها مان

و روحمان که چروکیده در بدن ها مان

چقدر ژست گرفتیم با کت و شلوار

برای پرشدن آلبوم لجن ها مان

کنار بستر خاک و کلنگ خوابیدیم

تمام عمر همآغوش قبر کن ها مان

برای مردة مان رخت جنگ می بافند

خوشا به غیرت بی انتهای زن ها مان

صدای خسته خمیازه ها و دیگر هیچ

و دلخوشیم که وا می شود دهن ها مان

اگر چه ما همگی مرده ایم ، می خواهیم

اتو کشیده بخوابیم در کفن ها مان

..................

دیگر رها کنید به محمل نشسته را

بیرون کشید ناقه ی در گل نشسته را

در زیر پای عشق غزل مال می شوم

گل می دهم گلوله ی در دل نشسته را

آب از سرم گذشت ، ولی لطمه ای نزد

حمام آفتاب به ساحل نشسته را

پای شکسته دست به سر کرده است باز

سالار کاروان به منزل نشسته را

آری به گاه شعر ، شمایان کلان ترید

چون ایستاده اید مقابل ، نشسته را

........................

سراب را چه صبورانه راه می رفت او

چه صادقانه بر این اشتباه می رفت او

چه ساده بود دلش ، یک طناب پوسیده

گرفته بود به دست و به چاه می رفت او

از ابتدای سفر هی غروب را می دید

و مستقیم به شوق پگاه می رفت او

برای محو شدن مثل نقطه ای کوچک

میان هاله ای از دود و آه می رفت او

دلش از این همه خاکستری بی احساس

گرفته بود ، سراغ سیاه می رفت او

اگرچه از نظر دادگاه مجرم بود

به اعتراف خودش بی گناه می رفت او

.........................

سرشته ازگل آتش ، خدا سرشت مرا

و کج گذاشته از پایه ، خشت خشت مرا

مرا ز خویش جدا کرده و گره زده است

به چشم های سیاه تو سرنوشت مرا

سیاه مست شدم پای تاک اندامت

خراب کرده همین باده ها بهشت مرا

ببین شباهتمان را ، گمان کنم که خدا

همین که خوانده تو را ، ناگهان نوشته مرا

و من بدون تو شاعر نمی شوم هرگز

مگر قبول کنی شعرهای زشت مرا

....................

شب را در عمق چشم تو غم خانه می کند

شاید مرا همین تو دیوانه می کند

چشمت به باغ های خدا وصل می شود

دستت انار ترد غزل دانه می کند

آتش به تار و پود دلم چنگ می زند

سوسوی شمع ، پیله به پروانه می کند

در انزوای غربت من ، اشکهای تو

موهای روی دست مرا شانه می کند

نبضت در التهاب تنم جیغ می زند

هق هق ، سکوت بغض مرا وا نمی کند.

.........................

شب کرده این روز ها را ، آن چشمهای سیاهت

صد گونه طرح گناه است ، بر گونه ی بی گناهت

رنگین کمان می شوم من ، وقتی که باریده باران

بر شانه های سپیدت ، از گیسوان سیاهت

دریای شور شمال است ، آواز در دیلمان است

موسیقی باد و آتش ، تصنیف خیس نگاهت

پل زد طلب تا فنا را ، ابروت ، آری به هم ریخت

محراب بدمستی ام را، آرامش خانقاهت

نمناک چشمانت ، اوج طوفان قهر خداوند

سیمرغ آمین پریده است زیر پر مرغ آهت

در جذبه اصطکاکت ، آتش زدی کهربا را

سنگین تر از هر چه کوه است ، عشق سبکتر ز کاهت

.....................

صدای ناب سکوت و هلال ماه قشنگی

خیال چشم تو در شب ، عجب سیاه قشنگی

صدای پای تو تنها خیال موزونم

- گمان کنم که شنیدم - چه اشتباه قشنگی

سپرده ام بدنم را به ازدحام علف ها

مرا کشانده ای امشب به وعده گاه قشنگی

وآسمان نگاهت پر از درخشش ونور است

ستاره خیره به من می کند نگاه قشنگی

طلوع می کند از شرق ، خاطرات طلایی

به سمت خویش مرا می کشد ، پگاه قشنگی

لباس هر دویمان خیس از طراوت شبنم

چه حس و حال عجیبی ، عجب گناه قشنگی

.............................

کی دیده بود این چشم ها ، اشک برادر را؟

کی دیده بودم سرخی چشمان خواهر را؟

ای کاش می مردم ولی هرگز نمی دیدم

داغ پدر را ، گریه کردن های مادر را

.....................

گل که پژمرد و مرد و راحت شد ، بعد ا زاین بد به حال پروانه

بعد از این هر بهار می شکفد ، گل فقط در خیال پروانه

غصه بعد از این گرفته مرا ، ای برادر بگو چکار کنم ؟

خواهرم مثل شمع می سوزد ، مادرم مثل بال پروانه

.........................

مانند سنگریزه ای اینجا نشسته ام

در منتهای نقشه ی دنیا نشسته ام

زیر شکنجه ی شن و شلاق تشنگی

زندان موج را به تماشا نشسته ام

فتحی ندیده قله ی این ارتفاع پست

کوهم ، ولی به سینه ی دریا نشسته ام

زاری نمی کنم ، که زبانم بریده اند

پایم شکسته اند ، که ازپا نشسته ام

حالا که مرده اند جهان گرد های مرد

در انتظار روز مبادا نشسته ام

ف.خ

 


comment نظرات ()