انجمن شعرای نخبه ، سیما تربت

حـــذر از عشق ندانم , نتوانم

وقتی خمار می شوی از من عبور کن - من از شراب مست ترم ، لب بزن به من
نویسنده : احمدیان - ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٧

مرگ در آتش دستان خدا می جوشید

زندگی پا شد و پیراهن مشکی پوشید

میز صبحانه پر از حسرت و فنجان خالی

زندگی قهوه ی تلخی است که باید نوشید

 

ادامه در... ( ادامه مطلب)


من را ببخش زیره به کرمان می برم

پای ملخ به پیش سلیمان می آورم

با این که هیچ وقت به تو شک نداشتم

دارم به چشمهای تو ایمان می آورم

........................

من ساکن جزیرة کشتی شکسته ها

تو نو عروس بندر در گل نشسته ها

رقاص شب نشینی خرچنگ های مست

من از تبار از دهن کوسه جسته ها

در این قبیله یک شبه پابند می شوی

بستند چشمهای تو را ، دست بسته ها

بر صخره های دور و برت خورد می شود

آواز باز مانده از این خیل خسته ها

این شعر عاشقانه به دستت نمی رسد

دریا دلش پر است ز بطری شکسته ها

 ........................

ندارد زهره رستم بگذرد از خوان چشمانت

دولولی تشنه ی شلیک دارد خان چشمانت

کسی جان در نبرده است از نگاه بدتر از تیرت

که چرخانده است آن را مارپیچ خان چشمانت

چه باریک است مرز بین مستی و مسلمانی

که محراب است ابرویت مرا، میخانه چشمانت

اگر چه هفت پشت من نمک گیر تو اند ! اما

نخورده هیچ کس نان و نمک از خوان چشمانت

دوتار چوب تاکم را مقامی کوک خواهم کرد

مرا بگذار تا باشم دوبیتی خوان چشمانت

...................

نگاهم خیره بر گرد و غبار شیشه ، می میرد

و ذوقم در نبردی سخت با اندیشه می میرد

سرود رفتنت را تا ابد در ذهن خواهم خواند

صدایم در گلو امروز تا همیشه می میرد

نهال ناامیدی در فضای سینه می رقصد

و شور عشق در این قلب عاشق پیشه می میرد

غزل هایم اگر مردند هم ، باشد ، خیالی نیست  

 که گلها برده بادند وقتی ریشه می میرد.

......................

نمی شود که نیفتاد توی دام شما

دلم کبوتر گیجی است ، روی بام شما

پر از غزل شده ام ، واژه های باکره را

به حجله می برم امشب فقط به کام شما

تمام دفتر شعرم ، تمام حس ام را

سند زدم همه اش را ، فقط به نام شما

چگونه وصف کنم آن نگاه میشی را

به تک نوازی لب های بی کلام شما

برغم اینکه تمام دهن شده است

سکوت می کنم امشب به احترام شما

...........................

هر از گاهی به حال من ترحم می کند ، باران

مرا می شوید و همرنگ مردم می کند ، باران

چه آرام اشک می ریزد مرا ، شاید که در ذهنش

سکوت گریه هایم را تجسم می کند باران

چه حالی می کنم با قطره های کوچش ، وقتی

که دریای دلم را پر تلاطم می کند باران

همه سطح زمین را چکه چکه ضرب می گیرد

و ذهن آسمان را پرترنم می کند ، باران

دوباره قطره قطره شسته خط های خیابان را

و با من باز راه خانه را گم می کند باران

.........................

وقتی بشر در خانه امنیت ندارد

امنیت دنیا ، اهمیت ندارد

حالا که خانه مملو از غم های باباست

دنیای کودک هم صمیمیت ندارد

این زندگی - این مشکلات احمقانه -

با قلب های ساده سنخیت ندارد

اینکه خیابانخوابی از سرما بمیرد

کوچکترین ربطی به جمعیت ندارد

آن اجتماعی که نماد آبرو بود

این روزها یک ذره حیثیت ندارد

حالم گرفت از اینهمه توهین و تحقیر

اینجا کسی انگار شخصیت ندارد

گاهی به فکر خودکشی می افتم ، اما

بود و نبودم هم اهمیت ندارد

..........................

وقتی که زخم عقربه ها مثل تیغ ها کاریست

وقتی که زهر ثانیه ها در رگ زمان جاریست

یعنی که با گذشت زمان ( تیک – تاک ) می میریم

این لحظه ها که می گذرد ، عین مرگ اجباریست

بودن و یا نبودنمان هم درست مانند-

یک انتخاب مسخره در چار راه ناچاریست

مثل همیشه دفتر مشقم سفید می ماند

هر بیست و چار ساعتم این روزها ول انگاریست

دیگر کنار پنجره ای منتظر نمی مانم

دنیای من همیشه پر از صحنه های تکراریست

این روزهای کاغذی ام هم اضافه خواهد شد

بر سررسید های قدیمی که توی انباریست

.......................

وقتی که ذوب می شوی از تب ، بزن به من

در سردسیر بسترم امشب ، بزن به من

وقتی خمار می شوی از من عبور کن

من از شراب مست ترم ، لب بزن به من

لب های ارغوانی خود را ببین و بعد

مانند استکان لبالب بزن به من

وزن سیاه مستی تو زیر پایم است

با من بیا برقص و مرتب بزن به من

دیگر اطاق خسته شده ، حرفهات را

ازپشت آن حصار مکعب بزن به من

دربرگرفته حلقه ی آتش من و تو را

بیهوده چرخ می زنی ، عقرب ، بزن به من

 ..........................

وقتی که هستی ، چگونه باورکنم رفتنت را؟

در انزوایم همیشه حس می کنم بودنت را

انگار هرم نفس هات جاری است در خواب هایم

وقتی در آغوش دارم ، شب بوی پیراهنت را

شرجی ترین جای دنیاست ، سه در چهار اتاقم

وقتی که در می نوردم ، جغرافیای تنت را

لبهات مصراع های شیرین ترین شاه بیت اند

صد ها دوبیتی سرودم ، هر بار بوسیدنت را

سرکش ترین فکری ، اما بکری برای همیشه

در سینه می پرورانم سرخ گل دامنت را

هرشب به ابری ترین شکل بر ذهن من سایه داری

می بارم و می سرایم اندوه باریدنت را

........................

یاران مهربان که مرا سر بریده اید

بالطف شعر و کشمکش پنبه هایتان

این سربریده را به حلاوت بهل کنید

خوش باشد این مشاعرت شنبه هایتان

...................

یقیناً کفر محض است اندکی تردید در چشمت

خدا آبی ترین احساس را پاشید در چشمت

شراب چشمهایت تاک را از ریشه خشکانده

زمین می سوزد از بدمستی خورشید در چشمت

نگاهت دست نقاش طبیعت را چنان لرزاند

که حتی می شود رنگ خدا را دید در چشمت

خلیج چشمهایت معدن امواج طوفان زا است

نفس گیر است شوق صید مروارید در چشمت

زمان کی می تواند بر سر عقل آورد من را؟

زمین تنگ است و من دیوانه ی تبعید در چشمت

 

ف.خ


comment نظرات ()