برای مردان و زنان سخت کوش بن بستی وجود ندارد

لب دریای خیال ، آرزوهای محال من تو را می بینم آه...محوی در مه ! به چه می اندیشی؟ به سکوتی مبهم یا بدین فاصله ها؟ من و تو فاصله را می شکنیم من و تو عاشق بودن هستیم من و تو می خوانیم نه به چنگ نه به تار نه به آوای بهار که به درد که به رنج که به هر آنچه کشیدیم از این دوری یار به چه می اندیشم؟ به سکوت یا صدای گیتار؟ نه سکوت نه نت آن گیتار که به عشق که به ماندن رفتن و محو شدن در خروش امواج ، گم شدن ، پاک شدن...

.............


زندگی چون کودکی تنهاست:

ساده وغمناک!،

اشک سردی همچون مروارید

میدود در جام چشمانش،

میچکد بر خاک،

سادگی در چهره اش پیداست!

گاه یک لبخند

میدمد در اسمان گونه هایش گرم،

می شکوفد در بنا گوشش

غنچه آزرم.

گاه ابر تیره اندوه

بر جبینش میگشد دامن

سر فرو می اورد نا شاد،

چون نهاهی نرمو نازک تن

در گذار باد

 

زندگی زیباست:

ساده و مغموم،

چون غزالی در کنار چشمه ای،در خلوت جنگل

مانده از دیدار جفت گمشده محروم

دیده اش از انتظاری جاودان لبریز

در بهاری سرد

مرغ زیبایی نشسته شادمان بر شاخه اندوه

سادگی افتاده همچون شبنمی از دیده مهتاب

در س حیرتی خاموش

بر عقیق بوته اعجاب

زندگی چون کودکی تنهاست:

ساده وغمناک،

زندگی زیباست

 

ای گل من گل شبو

واسه شبهام میشی خوشبو

دل میگه بی تو میمیرم

واسه من هستی یه دل جو

 

همه شبها هستی بیدار

دل من شده گرفتار

دلو از خودت نرنجون

من میشم برات یه همیار

 

شبها زیبا میشه با تو

غصه هام وا میشه با تو

این همه قشنگیهارو

چه کسی داره بجز تو

 

در تاریکی چشمانت را جستم

 

******

 

در تاریکی چشمانت را جستم

در تاریکی چشمهایت را یافتم

و شبم پر ستاره شد

.

تو را صدا کردم

در تاریکترین شب ها

دلم صدایت کرد

و تو با طنین صدایم به سوی من آمدی

با دست هایت برای دست هایم آواز خواندی

.

با تنت برای تنم لالا گفتی

چشم‌های تو با من بود

و من چشم‌هایم را بستم

چرا که دست‌های تو اطمینان بخش بود

.

صدایت می‌زنم گوش بده

قلبم صدایت می‌زند

.

شب، گرداگردم حصار کشیده است

و من به تو نگاه می‌کنم

.

از پنجره‌های دلم

به ستاره‌هایت نگاه می‌کنم

چرا که هر ستاره آفتابی است

.

من آفتاب را باور دارم

من دریا را باور دارم

و چشم‌های تو سرچشمه ‌دریاهاست

انسان سرچشمه دریاهاست

 

 

 

جوهره آفرینش مفرد است و این جوهره عشق نام دارد ، عشق نیرویی است

 

 که ما را بار دیگر به هم می پیوندد تا تجربه ای را که در زندگی های

 

 متعدد و در مکان های متعدد جهان پراکنده شده است ، بار دیگر متراکم کند .

 

  ما مسئول سراسر زمینیم ، چرا که نمی دانیم بخشهای دیگر ما که از آغاز زمان

 

 وجود ما را تشکیل می داده اند ، حالا کجایند ، اگر خوب باشند که ما هم خوشبختیم ،

 

 اگر بد باشند ، هر چند ناهشیار ، از بخشی از این درد ، رنج می بریم .

 

 اما بالاتر از هر چیز ، مسئول آنیم که در هر زندگی دست کم یکبار ،

 

  با بخش دیگر خود که سر راه ما تجلی می کند ، یگانه شویم .

 

 حتی اگر فقط برای چند لحظه باشد . چون این لحظات عشقی چنان عظیم

 

 به همراه دارد که بقیه روزگار ما را توجیه می کند .

 

 همین طور می توانیم بگذاریم که بخش دیگر ما به راهش ادامه دهد ،

 

 بی آنکه این حقیقت را بپذیرد یا حتی درکش کند .

 

در این صورت ، برای ملاقات دوباره با او ، نیازمند حلول دیگری هستیم .

 

 

 

 و به خاطر خود خواهی مان ، به بدترین عذاب محکوم می شویم .

 

 

 

 عذابی که خودمان خلق کرده ایم : تنهایی ........

 

 

اگر لذت ترک لذت بدانی

دگر شهوت نفس لذت نخوانی

 

 

از سینه تنگم دل دیوانه گریزد

دیوانه عجب نیست که از خانه گریزد

 

 عاشقی پیداست از زاری دل

نیست بیماری چو بیماری دل

 

 روزاحباب تو نورانی الی یوم الحساب

روزاعدای تو ظلمانی الی یوم القیام

 

 دیوانه کرد آرزوی وصل او مرا

از سر برون نمی‌رود این آرزو مر

/ 0 نظر / 39 بازدید