آخرالامرگل کوزه‌گران خواهی شد حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنی

وقتی که خیال روییدن

از قفسه های سینه ات

به این شبح می رسد

دو چشم رویایی

به جای حدقه های خاموش ات

روشن می کنم

تا به سهم خلوتی

از این سینه خیانت کنی

که هنوز هم

نیمه های خالی ام

به فکر شرابی کهنه خطور می کند

" چه جنایت آهسته ای در چشم های تو موج می زند "

از شانه های غرق ام زده ای بالا

که تنها

خلایی مانده رو به غروب را در گرفته ای

من به راه چند سیل خسته

تا دریا نوشته ای ؟ باران

که با انقلاب چشم های تو

تنی را به خیابان ریخته ام

که هر شب

از خاطره ی اندام تو

عبور می کند

............................................

هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود

در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست

---------------

هرگز بیمن عاطفت پیر می فروش

ساغر تهی نشد ز می صاف روشنم

---------------

هیچ رونی نشود آینه حجله بخت

مگر آن روی که مالند در آن سم سمند

---------------------

همتم برقه راه کن ای طایر قدس

که درازست ره مقصد و من نوسفرم

........................

نی لبک امشب به دادم تو برس امشب و فردا شب و شبهای بعد

 

نی لبک دردم زیاد است و غمم قدکوههاـ قد دنیا ـ قد دشت

 

نی لبک عشقم شو و سازی بزن

 

تا که چشمانم به دنیا رو کند. تا که دنیا رو به دریا وا کند

 

نی لبک من عاشقم عاشق ترین

 

عاشق یاس و اقاقی عاشق گلهای باغ اطلسی

 

نی لبک تنهای تنها مانده ام نی لبک عاشق به فردا مانده ام

 

نی لبک سازی بزن تو جان من ساز عشق ــ ساز درد ــ ساز اه

 

نی لبک عاشق ترینم

 

روز و شب در کنج دیوار خراب در کنار یک جهان رنگ پر از سرخ بهار

 

ذهن آشفته  دردم تو دانی درد هجران ..درد دوری..درد فقدان شقایق

 

مثل چشمان مسافر رو به جاده مثل میخکهای تنها-مثل زنبقهای وحشی

 

مثل پیچکهای مجنون رو به دیوار سیاه ....عاشقم

 

عاشق به یک برگ گل سرخ یک سپیده یک جهان پز از شقایق

 

پر دردم مثل شلاق حقایق پر فریاد مثل شیدایی درد اور عاشق

 

پر رفتن رفتن تلخ غریبانه دوست

 

نی لبک هر شب به دادم تو برس ..........

.........................................

 

ای خدا ، اگر واقعاً چنین باشد ، من از همیشه تا هنوز هم، صبر خواهم کرد به انتظار دمیدن دوبارهء خورشید و بارش باران عشقی تازه و سِتَروَن ! (آری در دل، بگویید من دیوانه ام، واحمق و دلباخته اما نگویید آخر، فراموش کرد و عادت شد، این نیز مثل گذشتگان و آیندگان ... )

...........................

اگر توده ای ابر، آسمان را پوشاند

اگر توفان، دوباره غوغا کرد

ز فر و جاهِ عظیم شما، نخواهد کاست

به ماندگاری خورشید و برقراری ماه،

به پایداری عشق،

مدار دائِم منظومه ها، همیشه به جاست

و صاف خواهد شد، مدار گردش عشق

و باز خواهد گشت، قرار بر دریا

و آب خواهد شد ، یخ ، در التهاب حضور

وداع خواهد گفت به چشم ها ، تشویش

سلام خواهد گفت به سینه ها، امیّد

و نقش خواهد بست، به چهره ها ، لبخند ....

..........................................

آخرالامرگل کوزه‌گران خواهی شد

حالیا فکر سبو کنکه پر از باده کنی

................................

کیتوان حق گفت جز زیر لحاف
با تو ای خشم‌آورآتش‌سجاف!

................................

به من گفتی که دل دریا کن ای دوست
همه دریــــا ازآن ما کن ای دوســت
دلــم دریــــا شد و دادم به دستت
مکش دریا به خون پرواکن ای دوست

...............................

باز هم قلبی به پایم افتاد باز هم چشمی به رویم خیره شد

باز هم در گیرو دار یک نبرد عشق من بر قلب سردی چیره شد

باز هم از چشمه لبهای من تشنه ای سیراب شد .سیراب شد

باز هم در بستر آغوش من رهروی در خواب شد.در خواب شد

بر دو چشمش دیده می دوزم به ناز خود نمیدانم چه می جویم از او

عاشقی دیوانه می خواهم که زود بگذرد از جاه و مال و آبرو

او شراب بوسه میخواهد ز من من چه گویم قلب پر امید را

او به فکر لذت و غافل که من طالب آن لذت جاوید را

من صفای عشق می خواهم از او تا فدا سازم وجود خویش را

او تنی می خواهد از من آتشین تا بسوزاند در او تشویش را

او به من می گوید ای آغوش گرم مست نازم کن که من دیوانه ام

من به او می گویم ای نا آشنا بگذر از من من ترا بی گانه ام

آ ه از این دل آه از این جام امید عاقبت بشکست و کس رازش نخواند

چنگ شد در دست هر بی گانه ای ای دریغا کس به آوازش نخواند !!!!!!!

....................................

باز در چهرة خاموش خیال

خنده زد چشم گناه آموزت

باز من ماندم و در غربت دل

حسرت بوسة هستی سوزت

باز من ماندم و یک مشت هوس

باز من ماندم و یک مشت امید

یاد آن پرتو سوزندة عشق

که ز چشمت به دل من تابید

باز در خلوت من دست خیال

صورت شاد ترا نقش نمود

بر لبانت هوس مستی ریخت

در نگاهت عطش توفان بود

.....................................

قصه ی شهر سکوت

روزی دل من که تهی بود و غریب

از شهر سکوت به دیار تو رسید

در شهر صدا که پر از زمزمه بود

تنها دل من قصه ی مهر تو شنید

/ 0 نظر / 6 بازدید